زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

25ماهگیت با 3 روز تاخیر مبارک

  سلام دختر ناز مامائی   نمیدونم از کجا شروع کنم اول از همه ازت عذر میخوام بابت تاخیر تبریک 25 ماهگیت 25 ماه از زمینی شدنت مثل باد گذشت و تو بزرگ و خانوم تر شدی ، جلوی چشمام قد کشیدی ،چهاردست و پارفتی، نشستی ،راه رفتی، زبون باز کردی و حالا هم که داری مستقل میشی لباساتو خودت میپوشی و درمیاری ،دست و صورتتو خودت میشوری، کمکم میکنی پوشکت کنم ؛ حتی تو کارای خونه کمکم میکنی از خدا میخوام که شما رو برای من و بابایی حفظ کنه و کمکمون کنه که خوب تربیتت کنیم   خیلی وقته دیگه از پیشرفتات برات ننوشتم راستش یا بی حالم و افتاده یا حوصله ندارم یا شما نمیزاری الانم شما با بابایی بازی میکنی تا تونستم بیام   پیش...
31 مرداد 1395

خاطره

سلام دختر قشنگم   بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده   دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
28 تير 1395

نت خریدیم

سلام دختر قشنگم بالاخره بعد حدود 4 روز که به نت وصل شدیم امروز وقت کردم بیام و برات پست بزارم همین امروز هم این چهارمین دفعه است که اومدم هر دفعه اومدم یا شما نزاشتی یا کاری پیش اومد و نشد خلاصه دلم برای وبلاگت و دوستام یه ذره شده بود... حدودا دوماه و بیست روز میشه که وبلاگت رو بروز نکردم خداروشکر ایندفعه که اومدیم کرمان همه چی خوب پیش رفت...خط تلفن خریدیم نت خریدیم با همسایه ها آشنا شدیم و کلی دوست پیدا کردی ... یه عالمه بهمون خوش میگذره دایی جون هفته پیش رفت بیرجند و ماهم انشاالله بعد رمضون میریم ... شما هم کلی فضولتر و بازیگوشتر و خانم تر شدی و کلی حرفای جدید یادگرفتی همه اینا باشه سر یه فرصت دیگه میام و برات مینویسم....
2 تير 1395

بای بای

سلام دختر نازم   امروز سیزده فروردینه و ما و مادرجوون اینا و بابابزرگ اینا باهم رفتیم بند دره چون هوا بارونی بود زیاد نموندیم و رفتیم بیدخت ... از اونجایی که آنجا هم خبری نبود برگشتیم خونه(بند هم زیاد پر نشده بود دعا کن بارون بیاد بازم که پر شه) الانم همه خونه مادرجون نهار دعوتن و شما هم بغلمی و غرغر میکنی ما انشا الله فرداصبح الی ظهر حرکت میکنیم سمت کرمان احتمالا دایی مرتضی هم باهامون بیان   شما همچنان حالت خوب نیست و آبریزش بینی و سرفه ات خوب نشده داروهاتو سعی میکنم هر جور شده بهت بدم انشاالله بهتر شی   امیدوارم امروز بهمون خیلی خیلی خوش بگذره چون این بار رفتنمون به کرمان با خودمونه و برگشتمون با خدا چون ...
13 فروردين 1395